خرید بک لینک

یک روز ، شاید دور ، شاید نزدیک

با خودم ملاقات می کنم.

او را به مکان مورد علاقه اش می برم

به او می گویم که دوستش دارم

که به او افتخار می کنم

بغلش می کنم .

بعد از آینده ی روشنش نوید می دهم

یک روز فوق العاده را با او سپری می کنم

آن وقت از خودم خداحافظی می کنم

و

به ماشین زمانم برمی گردم

می دانم که فریبش دادم اما

دروغ بهترین هدیه ای بود که می توانستم به خودم بدهم ...

برچسب: نویسنده: پرهام کریمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:24

کاری به کار آسمان نداشته باشید ...از زمانه نرنجید دیگر باید بزرگ شد از دست هیچکس کاری برنمی آید درد را در آغوش بگیرید . کابوس را در قابی بزرگ بر دیوار بکوبید .امید را در صندوقچه ای نامرئی زندانی کنید

برچسب: نویسنده: پرهام کریمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:24

سرگیجه های مداوم نشان از مستی بی اندازه نمی دهند ...گمگشتگی بی حد و حصر نشان از گذشته نمی دهدتنهایی بی انتها از زمستان بی بهار خبر نمی دهد کلمات ته کشیده از پایان سخن حرف نمیزند قصه های دهشتناک از ان

برچسب: نویسنده: پرهام کریمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:24

صفحه بندی